ما ز خرابات عشق مست الست آمدیم
نام بلی چون بریم چون همه مست آمدیم
پیش ز ما جان ما خورد شراب الست
ما همه زان یک شراب مست الست آمدیم
خاک بد آدم که دوست جرعه بدان خاک ریخت
ما همه زان جرعهی دوست به دست آمدیم
ساقی جام الست چون و سقیهم بگفت
ما ز پی نیستی عاشق هست آمدیم
دوست چهل بامداد در گل ما داشت دست
تا چو گل از دست دوست دست به دست آمدیم
شست درافکند یار بر سر دریای عشق
تا ز پی چل صباح جمله به شست آمدیم
خیز و دلا مست شو از می قدسی از آنک
ما نه بدین تیره جای بهر نشست آمدیم
دوست چو جبار بود هیچ شکستی نداشت
گفت شکست آورید ما به شکست آمدیم
گوهر عطار یافت قدر و بلندی ز عشق
گرچه ز تأثیر جسم جوهر پست آمدیم
عطار
+ نوشته شده در
2008/4/23ساعت
2 PM  توسط مهران
|
+ نوشته شده در
2008/4/14ساعت
2 PM  توسط مهران
|
ما همیشه صدای بلند را می شنویم ،پرنگی ها را میبینم،سختی ها را می خواهیم،غافل از آنکه خوبها اسان می ایند،بی رنگ می مانند وبی صدا می روند
+ نوشته شده در
2008/4/14ساعت
2 PM  توسط مهران
|
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم
گر که در خویشتن شکستیم صدایی نکنیم
یادمان باشد اگرشاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم
+ نوشته شده در
2008/4/11ساعت
12 PM  توسط مهران
|
خيلي وقت ها دلت مي خواهد سكوت كني ؛ يعني اگر سكوت كني رسالتت را بهتر انجام داده اي ؛همان رسالتي را مي گويم كه اين خاك روي دوشت مي گذارد ... شايد هم روي قلمت ...راستش را كه بخواهي گاهي وقت ها راهي بجز سكوت نداري . الآن هم يكي از همان «گاهي وقت ها » است ... همان «گاهي وقت ها»يي كه خيلي وقت ها مرا مي ترساند ... وقتي چيزي نديده اي ... و نشنيده اي ... و حس نكرده اي ...و نفهميده اي جز عشق ، چه مي تواني بگويي ؟!! ... عشق را فقط آن هايي مي فهمند كه عاقل آمدند و ديوانه بر گشتند ... مجنون شدند اينجا ... اين خاك ، عجيب معجزه مي كند عزيز ... بار ها گفته ام . بگذار يك بار ديگر بگويم كه من مرد حرف زدن از عشق نيستم ...
امّا ...
امّا اگر حرفي هم براي گفتن باشد ، دلم مي خواهد از خاك باشد ... همين خاكي كه آسماني ات مي كند ... كه مجنونت مي كند ... كه شيدا مي شوي اينجا ... كه دلت را مي كشد لاي خودش ...به اينجاكه مي رسي دلت «دلش» مي خواهد بازي در بياورد ... دلش مي خواهد خودش را لاي اين خاك ها پنهان كند .مي خواهد عشق بازي كند با اين خاك ... اگر ديده اي مي داني و اگر نديده اي نمي فهمي جاذبه ي اين خاك را ... عجيب جاذبه دارد اينجا ... اين قدر كه نمي تواني كفش هايت را در نياوري و عرض ادب نكني ... نمي تواني خودت را روي خاك رها نكني ... گوشت و پوست و خون شهدا لاي همين خاك ها با دلت بازي مي كند ... اينجا مشتت را كه توي خاك مي كني ، عشق برمي داري از زمين ... همين است كه مدام چادر خاكي ات را بو مي كني ... همين است كه به اصرار چادرت را خاكي مي كني ... همين است كه دلت مي گيرد وقتي خاك روي چادرت نمي نشيند ... همين است كه ... كه ... بار گفتن باقي «كه» ها را مي گذارم روي دوش همين سه نقطه ها ...
راستي ! حواسم به دلت بود كه همراهم كرده بودي ... دلت را مي فرستم لاي همين خاك ها ... دروغ نگفته باشم ... دلت را مي فرستم بهشت ...
* دو هفته اي را بايد بدون اين چيزي كه بهش مي گويند كامپيوتر و بهش مي گوييم رايانه سر كنم ... خيلي نمي شناسند اينجا را ... اين را براي اويي نوشتم كه شايد بشناسد ... كه اگرآمد و نبود ... كه اگر آمد و نشنيد ... كه اگر آمد و نديد ... حلال كند ...
**ما اگرمكتوب ننويسيم عيب ما مكن / در ميان جمع مشتاقان قلم نامحرم است ... ازكافي نت به روز كردم . ديگه اين كارو نمي كنم ...
+ نوشته شده در
2008/3/30ساعت
1 PM  توسط مهران
|
سلام دوست من حتما شما رو كمك مي كنم -------لطفا در خبر نامه ثبت نام كنيد ---------من در خدمتم ----------با تشكر--------من منتظرم
+ نوشته شده در
2008/2/16ساعت
2 PM  توسط مهران
|
+ نوشته شده در
2008/2/13ساعت
3 PM  توسط مهران
|
لطفا با نظراتتون منو خوشحال کنید
+ نوشته شده در
2008/2/2ساعت
3 PM  توسط مهران
|
خدايا
در خانه ي فقيرانه ي خود
من چيزي دارم كه
تو در عرش كبريايي خود نداري
كه من چون تويي دارم
تو چون خودي نداري
+ نوشته شده در
2008/1/27ساعت
2 PM  توسط مهران
|
خدايا ان كه در تنها ترين،تنهايم ،تنهايم گذاشت درتنها ترین،تنهایش،تنهایش مگذار
+ نوشته شده در
2008/1/26ساعت
7 PM  توسط مهران
|
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان وقت است که باز ایی
+ نوشته شده در
2008/1/23ساعت
2 PM  توسط مهران
|
+ نوشته شده در
2008/1/22ساعت
3 PM  توسط مهران
|
خدايا، با ياد تو خود را پيدا کردم و
بواسطۀ دوستي با توگمشده ام را.
ولي افسوس که به آن نرسيدم
خدايا، هميشه با ياد تو خرسندم و
از دوري او دلتنگ.
+ نوشته شده در
2008/1/17ساعت
2 PM  توسط مهران
|
بسترم
صدف خالي يك تنهايي است
و تو چون مرواريد
گردن آويز كسان ديگري ...
***
////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
شاید آن روز که سهراب نوشت:
<< تا شقایق هست زندگی باید کرد >>
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینگونه نوشت :
هر گلی باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست...
+ نوشته شده در
2008/1/16ساعت
2 PM  توسط مهران
|
+ نوشته شده در
2008/1/8ساعت
2 PM  توسط مهران
|
قبل از ازدواج
مرد: آره، ديگه نميتونم بيش از اين منتظر بمونم.
زن: ميخواهى من از پيشت برم؟
مرد: نه! فكرش را هم نكن.
زن: منو دوست داري؟
مرد: البته!
زن: آيا تا حالا به من خيانت كردي؟
مرد: نه! چرا چنين سوالى ميكني؟
زن: منو مسافرت ميبري؟
مرد: مرتب!
زن: آيا منو ميزني؟
مرد: به هيچ وجه! من از اين آدما نيستم!
زن: ميتونم بهت اعتماد كنم؟
بعد از ازدواج
همين متن را اين دفعه از پائين به بالا
+ نوشته شده در
2008/1/8ساعت
2 PM  توسط مهران
|
یکی به سوال من جواب بده عشق یعنی چی؟
+ نوشته شده در
2008/1/7ساعت
9 PM  توسط مهران
|
از درگاهی کلبه من تا کاخ فرمانروایی شما
چند شعر فرمایشی دیگر باید سروده شود
قربان
شعر بعد از قیلوله تان ، قربان
گویی سمعک ، همراه تان نیست ،قربان
ما همه با هم قربانی شدیم
قربان
+ نوشته شده در
2008/1/7ساعت
9 PM  توسط مهران
|
عشق يعني قطره و دريا شدن
عشق يعني مستي و ديوانگي - عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر - عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني سر به دار آويختن - عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن - عشق يعني مست و بي پروا شدن
عشق يعني سوختن يا ساختن - عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني انتظار و انتظار - عشق يعني هرچه بيني عكس يار
عشق يعني ديده بر در دوختن - عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب - عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني سوز ني ، آه شبان - عشق يعني معني رنگين كمان
+ نوشته شده در
2008/1/4ساعت
1 PM  توسط مهران
|
+ نوشته شده در
2008/1/3ساعت
6 PM  توسط مهران
|
مشک ان است که ببوید نه ان که عطار بگوید..................
+ نوشته شده در
2008/1/3ساعت
11 AM  توسط مهران
|
- «خصـم دانا كه دشمن جان است// بهتر از دوستی كه نادان است»
- «خنک آن چشم که گوهر زخسی بشناسد// خنک آن قافلهای کو بودش دوست خفیر»
- «خوشبخت کسی که بهیکی از این دو چیز دسترسی دارد، یا کتابهای خوب، یا دوستانی که اهل باشند.»
- ویکتوهگو
- «ما به دنیا آمدهایم که دوستداشتن و را بیاموزیم.»
- «مرا به علت بیگانگی زخویش مران// که دوستان وفادار بهتر از خویشاند»
- «من چه گویم یک رگم هوشیار نیست// شرح آن یاری که او را یار نیست»
- «من در جهان فقط یک دوست داشتهام و آن هم خودم بودهام.»
+ نوشته شده در
2008/1/1ساعت
7 PM  توسط مهران
|
+ نوشته شده در
2008/1/1ساعت
12 PM  توسط مهران
|
مرغان دریایی مهاجربی آشیان به هنگام زندگی...
بی گور وقت مرگ...
+ نوشته شده در
2007/12/27ساعت
5 PM  توسط مهران
|